احمد بن محمد ميبدى
454
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
برشمار كه تا آدم صفى چند پدر داشتهاى كه يكى از مرگ رسته باشد ! در عالم هيچكس را در درگاه خداوند عزّت و حشمت محمّد مصطفى نبود ! با او هم مسامحه نرفت و خطاب آمد : كه تو هم مىميرى آنها هم مىميرند ! گويند : اى محمّد ، كه همه كمالها نكتهايست از كمال تو ، و همهء جمالها نقطهايست از جمال تو ، اى مهترى كه ماه روشن از طلعت تو تاريك شود ، و خورشيد عالم از نسيم شمال تو شيدا گردد ! مشك را از زلف و خال تو رشك آيد ، اى سيّد ، با اين همه منقبت و منزلت ، راه فنات مىبايد گرفت و در كف لحد مىبايد خفت ! اى محمّد ، اكنون كه كار دين تمام شد و قاعدههاى شرع به نظام شد و منشور رسالت برخواندى ، مكّه را برگشادى ، بر دشمنان پيروز شدى ، و دامن كفر را چاك كردى ، بزرگان قريش را هلاك ساختى ، كعبه را از بتها پاك كردى ، قيصر روم از بيم تو در كاخ خويش ناآرام ، نجّاشى در حبشه تو را غلام ، آسمان به فرق تو مىنازد ، زمين به خاك پايت مىنازد ، وقت آن آمد كه روى در نشيب مرگ آرى ! و همه را به يكبارگى بگذارى و بگذرى ، كه هر كارى چون به كمال رسد نقصان پذيرد ، ماه آسمان تا هلال است در زيادت باشد و چون بدر گردد و شعاعش تمام شود ، نقصان گيرد ! شاخ درختان به وقت بهار هر روز در زيادت باشد ، برگ مىآرايد ، گل مىشكفاند ، بوستان نورانى مىكند ، چون به كمال رسيد و ميوه داد در نقصان افتد . اى سيد عالم ، و اى مهتر فرزند آدم ، گاه آن آمد كه گوشوار مرگ در گوش كنى و قصد حضرت ما كنى ، تا ما هم آن كنيم كه تو خواهى ! ( شرح وفات پيغمبر در سورهء انبياء گذشت ) ازاينرو ، مصطفى فرمود : تحفهء مؤمن مرگ است و هيچ صاحب صدق از مرگ نهراسد . حسين ابن على ( ع ) پدر را ديد كه با يك پيراهن جنگ مىكرد ، گفت : جنگ با يك تا پيراهن كار جنگآوران نيست ! پدر فرمود : فرزندم ، پدر تو را باك نيست كه مرگ را بيندازد يا از مرگ بيفتد ! توشهء حقيقى و زاد سفر مرگ راستى است چون مرگ راه بقاء است و بقاء سبب لقا ، و هركس ملاقات خدا را دوست دارد ، خداوند هم ملاقات او را دوست دارد . اهل غفلت چون به سر مرگ رسند به آن نگرند كه چه مىدهند و چه مىستانند ! عمار ياسر ( از صحابهء مخصوص پيغمبر كه عمرش به نود رسيده بود ، در جنگ صفّين نيزهاى در دست داشت و درحالىكه دستش مىلرزيد ، جنگ مىكرد تا تشنگى بر او افتاد ، آب خواست او را قدحى از شير دادند ، شير را نوشيد و گفت : امروز روز آخر عمر عمّار است و به زودى به ملاقات محمّد خواهم رسيد ! چون پيغمبر روزى به او گفته بود كه آخرين غذاى تو در اين جهان شير است ! و همان گونه كه با نيزه پيش مىرفت و شمشير مىزد مىگفت : امروز من به محمّد و به دوستان و اصحاب او مىرسم . اى جوانمرد ، اين حيات دنيوى پردهء تاريكى است در روى روزگار تو كشيده ، روز مرگ ، اين پرده به دست لطف دركشند ! تا تو به سر نقطهء زندگانى جاويد رسى و تا اين زندگانى بر جاى است بقاى ابدى در پرده است ، چون اين پرده را برگرفتند بقاى جاودان روى به تو آرد ! كه همان زندگانى پاكيزه است كه خداوند وعده داده ( فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً . ) ما به آدمى زندگانى شكوفان خواهيم داد ! از رحم تا لحد : اى بندهء من بدان كه : مؤمن در گور همچون آن كودك است در رحم مادر ، تو خود بينديش تا اوّل در رحم مادر ، حالت تو چون بود ؟ ضعيف بودى نه قوت بود نه قدرت ! نه رفتن و گرفتن !